Tuesday, 3 February 2015

Attila Józse آتیلا ژوزف شاعر مجار



دیوانه شو ؛ نترس ؛ تو آزادی ؛ چرا که دیوانه ها آزاد ند
و آرزویشان  مثل میمون سر کوبیدن 
 به دیواره  قفس  تا میله ها بلرزند    

دیوانه شو ؛ بی تعلق ؛ رها و بی رنگ   
بلاهت ؛  لاپوشانی این قلب پاک ولبریزاست 
 در عمق رودخانه  زیر لای و  لجن فرو رفتن

دیوانه شو ؛ از تهمت ها نترس 
نه بازنده ای تو؛ نه بُردی در کار است    
بازی تمام می شود ؛ مانند مرگ ناشی باش

حرف های تو بویی از فریب نخواهد داد 
 دلیر خواهی شد ؛ آسوده خاطر و آرام
یک میهمان ِعالیمقام   دوربساط میز
 

Wednesday, 18 June 2014

Odveig Klyve - Norway

توپ تو هستی ؛ پا تو هستی ؛ هستی تو

علف سفید یا سیاه  ؛ تویی

باد تویی  ؛ چرخیدن فلک؛ سرعت تو هستی

زمان تو هستی ؛ دایره ای ؛ خطی ؛ نقطه تو هستی

تو هستی آنچه سرازیر سوی پایین کشیده می شود؛ طللوعی

 تو هستی ؛ هر چه طلوع کند تو یی

شیبی به سمت سکوتی عمیق و پهناور

که  سوی نعر ه ها می دود

شکل جرقه های در خشانی  در هوا  ؛ در رشته های افکار
 
تو هستی آنچه می چرخد

می پرد ؛ می خزد

می توانی نوازشی باشی ؛ در بی وزنی خلا

پرشی ماورا ی هر چه ناممکن است

می توانی روزی جایی اتفاق افتاده باشی

بین مقیاس و اندازه های ثابت

چیزی که از حد ومرزها گذشت  تا منفجر شود



یک رد و نشانه  ای  به روی شن ها

 روی پاشنه ؛ شانه ها

میزان آنچه  هیچ کسی  آن رادقیق نفهمید  

درست قبلی تو با  کاملا بعد



تعادل  بین خیلی دیر و خیلی زود

روز هایی  زیر قدم هامان ؛ پر از سنگریزه

در کفش  ها یمان ریگ است

امید ها زیر ناخن مخفی اند

خرده های شیشه زیر پوست  

شناور  و آویزان

روی جاذبه زمین معلقی

تمام جهت ها را میزان می کنند

تو درون ساعت ها جاسوسی می کنی

تا  ثانیه ها در اعماق  سقوط کنند

با شش ها ؛ رگ ها

با سنگینی عضلات ؛ استخوان ها.  رویا ها



همانی توکه این توپ خاکی است

با هاله ی گرد و درخشان اطرافش

غریزه ای ؛  قانون بازی یا تنازع بقا

توپی درون حلقه ؛ همه ی برد و باخت ها

جنگ – بازی

غریزه – قانون    همه توهستی

دست های خدا ؛ پا های خدا

Sunday, 15 June 2014

شکار مارمولک در تاریکی Niels Han .Denmark


درحین کشت و کشتار
ما کنار دریاچه قدم زدیم
بی خبر از هر چه می گذشت
تو درباره زیمانوفسکی صحبت می کردی
من زل زدم به مطالعه ی  زاغکی
  که نوک می زد به فضله ی سگ 


هرکس در خودش زندانی ست
در محاصره دیوار ضخیم ِ نا فهمی
   محافظی محکم ؛ دورفکرهای پوسیده

یعضی فیلسوف ها می گویند
پر زدن پروانه ای در هیمالیا
می تواند وضع هوارا در قطب جنوب منقلب کند

بله شاید این حقیقت دارد
اما جایی که تانک ها رژه می روند
و گوشت و خون می چکد از شاخه های درختان
هیچ حرفی نمی تواند ؛ تسکینی برا ی ما باشد

جستجوی حقیقت
مانند شکار مارمولک میان تاریکی است
انگورهایی از آفریقای جنوبی
برنج از پاکستان
خرماهای رسیده از ایران 
ما از ایده مرزهای آزاد حمایت کردیم
برای میوه ها و سبزی ها
اما از هر طرف  چرخیدیم
کون مان همیشه پشت ما بود

مردگان  در روزنامه هادفن شدند
تا ما بی خیال ها
 راحت روی نیمکت شهربنشینیم
ودر حوالی بهشت
 خواب پروانه هارا ببینیم

...................................
ترجمه سهراب رحیمی.آزیتاقهرمان

Friday, 23 May 2014

Niels Hav


  1. خودکار خارق العاده

    ترجیح می دهم با خودکار کهنه ای بنویسم
    که ازته جوب خیابان پیدا یش کردم
     یکی از همین خودکار هایی که از یک برق کار
    از یک پمپ بنرین یا بانک کش رفتم
    نه فقط برای اینکه مفت و مجانی است
    چون خیال می کنم فقط یک وسیله ی این جوری
    فیوز نوشتن و ذوق ِ من است
    به زحمت و ماهرانه روی دفتر های اجرایی ادارت
    ورازهایی کل حیات عرق ریختن
    یک باربا وسواس با یک خودکار فشفشه ای
    درباره شعر ناب و پوچی خالص شعرهایی نوشتم
    اما حالا دوست دارم همه ی کاغذها را
    با اشک و آب دماغ به گند بکشم

    شعر برای لوس بازی در آوردن نیست
    یک شعر باید همان قدر درستکار باشد که پانویس های داوی جونز
    ترکیبی از چاخان محض و واقعیت

    آدم یعنی این همه حساس بزرگ شده !
    فکر نمی کنم
    برای همین چشمم دنبال فروشگاه های زنجیره ای
    کاغد های پاره پوره و جرخورده
    یک ذخیره بانکی تبدیل شده
    متعلق به واقعیت درست مثل خود شعراست

    و برای همین شنگولم از این خودکار بانک که توی تاریکی شب
    درست جلوی درقفل ِ یک توالت عمومی پیدا یش کرده ام
    یک ذره هم بوی شاش سگ می دهد
    امانمیدانی چه چیزهای محشری  دارد می نویسد .

Niels Hav Denmark

  1. خودکار خارق العاده

    ترجیح میدهم با خودکار کهنه ای بنویسم
    که ازته جوب خیابان پیداکردم 
    یا یکی از همین خودکارهایی که از یک جوشکاری
       بانک
    با پمپ بنرین کش رفتم  
    نه فقط به خاطر این که  مفت و مجانی ست
    چون خیال میکنم تنها یک وسیله ی این جوری
      فیوز نوشتن و ذوق ِ من است
    به زحمت و ماهرانه روی دفتردستک ِ ادارت
    ورازهای کل هستی عرق ریختن


      زمانی  با وسواس و یک خودکار فشفشی
    درباره شعر ناب و پوچی خالص چیزهایی نوشتم
    اما حالا دوست دارم همه ی کاغذها را
    با اشک و آب دماغ به گه بکشم

       لوس بازی در آوردن شعر نیست
    یک شعر باید همان قدر درستکار باشد 

    که پانویس های داوی جونز
    ترکیبی ازچاخان محض و حقیقت
     

    یعنی آدمبزاد  این همه حساس بار آمده  !
    فکر نمیکنم
    برای همین چشمم دنبال فروشگاه های زنجیره ای
    ورق های پاره وجرخورده
    یک ذخیره ارزی ِ قابل تبدیل 
    متعلق به واقعیت...
      درست عین خود شعراست

    حالاخوشحالم  از این خودکاربانک

     که توی تاریکی شب
    درست جلوی درقفل ِ یک توالت عمومی  پیداشد
    خب  یک ذره هم بوی شاش سگ میدهد
    امانمیدانی چه چیزهای محشری مینویسد .

Wednesday, 21 May 2014

Attila Józse 1905_1937






نه پدر دارم نه مادری
نه خدا  نه سرزمین
نه گهواره و کفن
نه بوسه ؛ نه عاشقی

بیش و کم سومین روزاست
غذایی نخورده ام
تمام قدرت رنج ها ؛بیست سال عمرم
همه را میفروشم

اگر هیچ خریداری نباشد
دیوی آن را خواهد خرید
با این قلب پاک ( حرفه ام کلمات )
دست به سرقت میزنم ؛ قاتل خواهم شد

به زندانم میاندازند؛ حلق آویزم میکنند
آن زیر درآغوش ِ آمرزش خاک 

 گل های زهرآلودی رشد میکند
و از قلب پاک من میروید